تبليغاتX
زنيدن - زن هاي تنهاي بي انتها
زنهای تنهای بی انتها
 

 

من از فنجان روي ميز حرف مي زنم

از خالي ِ صندلي ِ اتاقم

از بي حوصله گي ام كه تمام خانه  را پر كرده است

از دو بال بزرگ وسفيد

كه هيچ وقت نداشتم

و از پنجره اي كه بوي پريدن نمي دهد

از ردّ هميشه گي مادر

و بوي عطري گنگ كه من را در آغوش مي كشد

من حرف مي زنم

از پروانه هاي ذهن تو

كه گاهي به اتاق من مي آيند

و روي موهايم مي نشينند

از تنهايي بي انتهاي زن ها

از زن هاي تنهاي بي انتها

خودم را روي تخت پخش مي كنم             و به تو فكر

به دستي كه هيچ وقت به شانه ام نخورد

من فكر مي كنم

به سايه هاي كم رنگ روي ديوار اتاق

سايه هايي كه با من حرف مي زنند

به آفتاب فكر مي كنم

به خاطره اي گرم كه از سياهي پنجره رد مي شود

و بر خالي ِ جاي تو روي صندلي مي نشيند

من فكر مي كنم

به خودم                  به تو

و به لباسي سفيد

كه شايد بوي بال بدهد .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 0:12  توسط سیما سلطانی |