تبليغاتX
زنيدن
زنهای تنهای بی انتها

 

گیرم که تمام این سقف پُر شود از ستاره و ماه

دیوارها دریا شود و ماهی های اکلیلی جان بگیرند،

و هی صدف ببارد روی تنهایی ام.

گیرم  لباس مادربزرگ که نه،

اصلاً خودش بیاید و زُل بزند توی چشم هام،

دیگر به حال این مُرده چه فرقی می کند پرواز

حتا اگر دو بال بزرگ و سفید توی شانه هایش فرو کنند.

من زیر صدف هایی که دریا روی تنهایی ام می پاشد، دفن شده ام

و فقط عبور لزج حلزون هایی که از سینه هایم بالا می خزند را،

 احساس می کنم.

احساس می کنم غرق شده ام

و دریا موهایم را موج می زند 

دیوارها قد می کشند

و آسمان بال هایم را خواهد خورد.

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 18:24  توسط سیما سلطانی |