تبليغاتX
زنيدن
زنهای تنهای بی انتها

 

شاید مادرم را باد با خودش برده بود

که پدر هر روز صبح به دنبال مادر

در میان درختان ِ پیر باغ گم می شد

و شبها با یک بغل ستاره به تخت خواب بر می گشت

مادر مُرد

و از دیوارهای رنگ پریدهء خانه

شبها صدای گریه پدر می آمد

او تمام ِ پدر بود

وقتی رفت

من پدر را دیدم که در میان نفسهای باد گم می شد

پدر هم رفت

حالا

صبح ها پی ِ باد می دوم

و شبها ردّ ستاره هایی را می گیرم

که پدرم با خودش به تخت خواب می برد

من خیس ِ گریه می شوم

و دخترم می خندد به

 پدر

مادر

و کابوسهای خیس من 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 0:51  توسط سیما سلطانی |