تبليغاتX
زنيدن
زنهای تنهای بی انتها
خیابان، خیابان

دویده امت

جاده، جاده

سفر کرده امت

حالا که پاهام نمی روند

چقدر انتظار صورتم را به این شیشه بچسبانم

پنجره را باز کن

خیابان هنوز رد کفش هایم را نفس می کشد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 9:44  توسط سیما سلطانی | 

آن  كس كه بدم گفت بدي سيرت اوست         آن كس كه مرا گفت نكو خود نيكوست

حال متكلم از كلامش پيداست                      از كوزه همان برون تراود كه در اوست

 

متأسفانه در چند روز اخيراهالي شعر و وبلاگ‌هاي ادبي به وبلاگي با نام "مسعود احمدي" شاعر معاصر كرماني، مؤلف كتاب‌هايي چون: براي بنفشه بايد صبر كني، دو سه ساعت عطر ياس و...

به نشاني اينترنتي: masudahmadi.blogfa.com برخورده‌اند كه ماهيت به‌ وجودآورنده يا به وجودآورنده‌گان آن براي خيلي‌ها نامشخص است و عده‌ي كثيري هم گمان مي‌كنند كه اين وبلاگ توسط شخص آقاي مسعود احمدي، راه‌اندازي شده است.

با توجه به توضيحي كه آقاي مسعود احمدي پيرامون اين وبلاگ جعلي درباره آثار وي درسايت وازنا به نشاني: www.vazna.com   داده‌اند و نيز با توجه به شناختي كه من از شخصيت شريف و انساني و دانش ژرف ايشان در زمينه‌ي ادبيات دارم، بي شك اعلام مي‌نمايم كه اين وبلاگ جعلي است و توسط فرد يا افرادي با نيت تخريب شخصيت آقاي مسعود احمدي راه‌اندازي شده است.

اگر اندكي در اشعار مسعود احمدي تأمل كنيم و نيز با  لحن محترمانه‌ي ايشان آشنايي داشته باشيم، متوجه مي‌شويم كه شعر«آن زن كه براي يك لحظه هم...» را كه سروده ايشان است در اين وبلاگ به شكل تعمدي و به منظور وقيح جلوه دادن اشعار ايشان سلاخي كرده‌اند  كه اگر اصل اين شعر را در مجموعه «دو سه ساعت عطر ياس» در صفحات 83،82،81 مطالعه نماييد به اين موضوع پي مي‌بريد.

كساني كه با  لحن محترمانه و بيان انساني مسعود احمدي آشنايي دارند با مروري مختصر براين وبلاگ كذايي به لحني  برمي‌خورند كه با كرامت نفس و مناعت طبع مسعود احمدي، سال‌هاي نوري فاصله دارد.

من اعتقاد دارم: «آن‌كه غربال به دست دارد ازعقب كاروان مي‌آيد» و گذشت زمان خود به مخاطبان اصيل ادبيات نشان مي‌دهد كه؛ آثار مسعود احمدي ماندگار مي‌شود يا توهمات مدعيان دروغين آوانگارديسم در ادبيات معاصر ايران.

من ايجاد اين وبلاگ جعلي را بي‌شرمانه و دورازانسانيت مي‌دانم و اعتراض خودم را نسبت به حركت ناپسند پديدآورنده يا پديدآورنده‌گان اين وبلاگ اعلام مي‌نمايم.

ضمناً متن توضيح آقاي مسعود احمدي  پيرامون اين وبلاگ جعلي درباره‌ي آثار وي را كه در سايت وازنا  آمده‌ است براي پي بردن به اصل موضوع به نمايش مي‌گذارم.

سيما سلطاني 

 ­

توضیح مسعود احمدی پیرامون وبلاگی جعلی درباره‌ی آثار وی

دوستان ارجمند

هیأت تحریریه مجله وازنا

 نظر به این‌که اخیراً شخص یا اشخاصی به نام بنده وبلاگی افتتاح نموده‌اند، استدعا دارم موارد زیر را درج فرمایید تا بیش از این شرمنده‌ی بزرگواران اهل فرهنگ و ادب نشوم.

1- بنده مسعود احمدی نویسنده‌ی وجیزه‌های «برای بنفشه باید صبر کنی»، «دو سه ساعت عطر یاس» و... به خاطر پرهیز از این‌گونه در گیری‌های عوامانه تا به حال وب سایت و وبلاگی نداشته و به احتمال قوی بعد از این هم نخواهم داشت.

2- آن فرد یا افراد معلوم‌الحالی که مبادرت به چنین اعمال سخیفی می‌کنند، علاوه بر نمایش حقارت خود، فضایی را که می‌تواند محل گفتگو، تبادل نظر، ارائه‌ی آثار، بهره‌مندی از مخلوقات هنری و ایجاد مودت و همبستگی باشد، از اعتبار و اعتماد ساقط می‌نمایند.

3- می‌گویند دزد ناشی به کاهدان می‌زند. اگرچه مؤسس یا مؤسسین وبلاگ «برای بنفشه صبر می‌کنم » به نشانی http://masudahmadi.blogfa.com  خود را زیرک فرض کرده‌اند اما به هوش نبوده‌اند که اولا ً بنده اسم خود را که با «ou» نوشته می‌شود، غلط نمی‌نویسم. ثانیا ً هیچ شاعری با حذف زیباترین سطرهای شعر پنجاه و چهار سطری خود، اثرش را تا این حد بی‌اندام و متلاشی نمی‌کند. شعر پنجاه و چهار سطری «آن زن که برای یک لحظه هم...» که نخستین بار در فصل‌نامه‌ی «نگاه نو» شماره‌ی ٥٦ مورخ اردیبهشت ماه ١٣٨٢ چاپ شده و بعدا ً صفحات ۸١، ۸٢ و ۸٣ مجموعه‌ی «دو سه ساعت عطر یاس» را به خود اختصاص داده و سپس سر از وب سایت‌ها و وبلاگ‌های عدیده‌ای در آورده مؤید صدق عرایض بنده است.

4- تعجب‌آور است چه‌طور عزیزان بزرگواری که بدون شک با وسواس‌های بنده از طریق نوشته‌ها‌ی‌ام آشنای‌اند، ندانسته‌اند که چون منی متنی چنین از هم گسیخته و متلاشی و بی‌سروته را به نام شعر ارائه نمی‌دهد؟ با این همه به خاطر ابراز لطف و بزرگواری یکایک آن عزیزان که به نحوی از انحاء در وبلاگ کذایی برای‌ام پیغام نهاده‌اند، ضمن عذرخواهی از جانب آن «بینوا» یا «بینوایان» سپاسگزاری می‌کنم.

5- لابد مؤسس این وبلاگ نیز می‌دانند با توجه به مؤسسه‌ی جدیدالتأسیسی که به قصد جلوگیری از این گونه رذالت‌ها توسط یکی از وزارتخانه‌ها ایجاد گردیده، یافتن نام و نشان ایشان چندان مشکل نیست. اما به قول آن بزرگ «بگذار افتد و بیند سزای خویش»

راستی مسعود احمدی سپاسگزار را با «ذ» می‌نویسد؟

با احترام و تجدید ارادت

مسعود احمدی

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 21:30  توسط سیما سلطانی | 

چشم های عروسک را که دزدیدند

مترسک شد

کلاه مترسک را که دزدیدند

چوب روی چوب شد

خاک

روی

خاک

تو را دزدیدند .

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 11:30  توسط سیما سلطانی | 

 

گیرم که تمام این سقف پُر شود از ستاره و ماه

دیوارها دریا شود و ماهی های اکلیلی جان بگیرند،

و هی صدف ببارد روی تنهایی ام.

گیرم  لباس مادربزرگ که نه،

اصلاً خودش بیاید و زُل بزند توی چشم هام،

دیگر به حال این مُرده چه فرقی می کند پرواز

حتا اگر دو بال بزرگ و سفید توی شانه هایش فرو کنند.

من زیر صدف هایی که دریا روی تنهایی ام می پاشد، دفن شده ام

و فقط عبور لزج حلزون هایی که از سینه هایم بالا می خزند را،

 احساس می کنم.

احساس می کنم غرق شده ام

و دریا موهایم را موج می زند 

دیوارها قد می کشند

و آسمان بال هایم را خواهد خورد.

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 18:24  توسط سیما سلطانی | 

 

شاید مادرم را باد با خودش برده بود

که پدر هر روز صبح به دنبال مادر

در میان درختان ِ پیر باغ گم می شد

و شبها با یک بغل ستاره به تخت خواب بر می گشت

مادر مُرد

و از دیوارهای رنگ پریدهء خانه

شبها صدای گریه پدر می آمد

او تمام ِ پدر بود

وقتی رفت

من پدر را دیدم که در میان نفسهای باد گم می شد

پدر هم رفت

حالا

صبح ها پی ِ باد می دوم

و شبها ردّ ستاره هایی را می گیرم

که پدرم با خودش به تخت خواب می برد

من خیس ِ گریه می شوم

و دخترم می خندد به

 پدر

مادر

و کابوسهای خیس من 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 0:51  توسط سیما سلطانی | 

 

پیشکش به : مسعود احمدی

 

پشت پنجره خدا می آید و می نشیند کنار میله ها

همان خدايي كه از چشم هاي تو مي بارد

با پروانه هاي نشسته بر شانه اش

او مي خواهد تمامش را به نام من بكند      

به نام زن

زني كه خدا را در آغوش مي كشد و برايش لالايي مي خواند

دست خدا از پشت ميله ها به سمت من دراز مي شود 

پس مي زنمش

و ساعت ها نگاهش مي كنم

تو مي خواهي اشك هاي ماسيده بر صورتم را پاك كني

يا برايم دعا ؟

پهن مي كند تنهايي اش را پشت ميله ها

و گريه مي كند

بله پروردگار يكتا !

اين پنجره مال من است

و اين اتاق ِ قرمز ِ كوچك

و آن ور پنجره مال تو

جهاني وسيع با آدم هايي بي شمار

اين پنجره براي من كافي ست

و اين اتاق

و خاطراتي كه روي ذهنم بالا و پايين مي شوند

سرم را روي ميز مي گذارم و به تو فكر مي كنم

و خدا هنوز از پشت پنجره به من لبخند می زند

اين خدا مي خواهد چه چيزي به نام من بكند ؟!

گريه مي كند

اشك هايش دريا مي شوند

به اتاقم هجوم مي آورند

و من روي دريا به تو فكر مي كنم

خدا حرف نمي زند

فقط گريه مي كند

باران مي شود            و خيسم مي كند

و غرق در رويايي كه از سرم بالاتر مي رود

غروب در چشم هايش اتفاق مي افتد

او ميله ها را كنار مي زند

آرام روي سينه ام پخش مي شود

و غرق

در آغوش زني كه

تمامش را به نامش كرد .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 21:36  توسط سیما سلطانی | 
 

 

من از فنجان روي ميز حرف مي زنم

از خالي ِ صندلي ِ اتاقم

از بي حوصله گي ام كه تمام خانه  را پر كرده است

از دو بال بزرگ وسفيد

كه هيچ وقت نداشتم

و از پنجره اي كه بوي پريدن نمي دهد

از ردّ هميشه گي مادر

و بوي عطري گنگ كه من را در آغوش مي كشد

من حرف مي زنم

از پروانه هاي ذهن تو

كه گاهي به اتاق من مي آيند

و روي موهايم مي نشينند

از تنهايي بي انتهاي زن ها

از زن هاي تنهاي بي انتها

خودم را روي تخت پخش مي كنم             و به تو فكر

به دستي كه هيچ وقت به شانه ام نخورد

من فكر مي كنم

به سايه هاي كم رنگ روي ديوار اتاق

سايه هايي كه با من حرف مي زنند

به آفتاب فكر مي كنم

به خاطره اي گرم كه از سياهي پنجره رد مي شود

و بر خالي ِ جاي تو روي صندلي مي نشيند

من فكر مي كنم

به خودم                  به تو

و به لباسي سفيد

كه شايد بوي بال بدهد .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 0:12  توسط سیما سلطانی | 
 

اين منم

زني كه در عمق چشم هايت دست و پا مي زند

با گيس هاي بريده به خنجر نياكانش

قرباني يي كه از امتداد شانه هايت

تا گودي چشم هايت را

به لب هايش مي سايد

موهايم را كنار بزن ودر صورتم فرو برو

فرو مي رود در چشم هايت

با رد دندان هاي روي گلويش

مرا ميان دست هايت بپيچ

ميان پاهايت

مي خواهم تو گورم باشي

گوري كه از من دريغ شد

زني از دست هاي زمين جوانه مي زند

با موهاي رقصان بر شانه اش

جسدش روي دريا بود

بالا آوردنش

پيچيده در آغوش مردي كه

از او دريغ شده بود

زني از عمق چشم هاي تو با من حرف مي زند

با كفني كشيده به دندان هايش

ولبخندي كه

                بوي خون مي دهد   

                        

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 2:48  توسط سیما سلطانی |