تبليغاتX
زنيدن

 

گیرم که تمام این سقف پُر شود از ستاره و ماه

دیوارها دریا شود و ماهی های اکلیلی جان بگیرند،

و هی صدف ببارد روی تنهایی ام.

گیرم  لباس مادربزرگ که نه،

اصلاً خودش بیاید و زُل بزند توی چشم هام،

دیگر به حال این مُرده چه فرقی می کند پرواز

حتا اگر دو بال بزرگ و سفید توی شانه هایش فرو کنند.

من زیر صدف هایی که دریا روی تنهایی ام می پاشد، دفن شده ام

و فقط عبور لزج حلزون هایی که از سینه هایم بالا می خزند را،

 احساس می کنم.

احساس می کنم غرق شده ام

و دریا موهایم را موج می زند 

دیوارها قد می کشند

و آسمان بال هایم را خواهد خورد.

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 18:24 توسط سیما سلطانی |

 

شاید مادرم را باد با خودش برده بود

که پدر هر روز صبح به دنبال مادر

در میان درختان ِ پیر باغ گم می شد

و شبها با یک بغل ستاره به تخت خواب بر می گشت

مادر مُرد

و از دیوارهای رنگ پریدهء خانه

شبها صدای گریه پدر می آمد

او تمام ِ پدر بود

وقتی رفت

من پدر را دیدم که در میان نفسهای باد گم می شد

پدر هم رفت

حالا

صبح ها پی ِ باد می دوم

و شبها ردّ ستاره هایی را می گیرم

که پدرم با خودش به تخت خواب می برد

من خیس ِ گریه می شوم

و دخترم می خندد به

 پدر

مادر

و کابوسهای خیس من 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 0:51 توسط سیما سلطانی |

 

پیشکش به : مسعود احمدی

 

پشت پنجره خدا می آید و می نشیند کنار میله ها

همان خدايي كه از چشم هاي تو مي بارد

با پروانه هاي نشسته بر شانه اش

او مي خواهد تمامش را به نام من بكند      

به نام زن

زني كه خدا را در آغوش مي كشد و برايش لالايي مي خواند

دست خدا از پشت ميله ها به سمت من دراز مي شود 

پس مي زنمش

و ساعت ها نگاهش مي كنم

تو مي خواهي اشك هاي ماسيده بر صورتم را پاك كني

يا برايم دعا ؟

پهن مي كند تنهايي اش را پشت ميله ها

و گريه مي كند

بله پروردگار يكتا !

اين پنجره مال من است

و اين اتاق ِ قرمز ِ كوچك

و آن ور پنجره مال تو

جهاني وسيع با آدم هايي بي شمار

اين پنجره براي من كافي ست

و اين اتاق

و خاطراتي كه روي ذهنم بالا و پايين مي شوند

سرم را روي ميز مي گذارم و به تو فكر مي كنم

و خدا هنوز از پشت پنجره به من لبخند می زند

اين خدا مي خواهد چه چيزي به نام من بكند ؟!

گريه مي كند

اشك هايش دريا مي شوند

به اتاقم هجوم مي آورند

و من روي دريا به تو فكر مي كنم

خدا حرف نمي زند

فقط گريه مي كند

باران مي شود            و خيسم مي كند

و غرق در رويايي كه از سرم بالاتر مي رود

غروب در چشم هايش اتفاق مي افتد

او ميله ها را كنار مي زند

آرام روي سينه ام پخش مي شود

و غرق

در آغوش زني كه

تمامش را به نامش كرد .

 

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 21:36 توسط سیما سلطانی |

 

 

من از فنجان روي ميز حرف مي زنم

از خالي ِ صندلي ِ اتاقم

از بي حوصله گي ام كه تمام خانه  را پر كرده است

از دو بال بزرگ وسفيد

كه هيچ وقت نداشتم

و از پنجره اي كه بوي پريدن نمي دهد

از ردّ هميشه گي مادر

و بوي عطري گنگ كه من را در آغوش مي كشد

من حرف مي زنم

از پروانه هاي ذهن تو

كه گاهي به اتاق من مي آيند

و روي موهايم مي نشينند

از تنهايي بي انتهاي زن ها

از زن هاي تنهاي بي انتها

خودم را روي تخت پخش مي كنم             و به تو فكر

به دستي كه هيچ وقت به شانه ام نخورد

من فكر مي كنم

به سايه هاي كم رنگ روي ديوار اتاق

سايه هايي كه با من حرف مي زنند

به آفتاب فكر مي كنم

به خاطره اي گرم كه از سياهي پنجره رد مي شود

و بر خالي ِ جاي تو روي صندلي مي نشيند

من فكر مي كنم

به خودم                  به تو

و به لباسي سفيد

كه شايد بوي بال بدهد .

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 0:12 توسط سیما سلطانی |

 

اين منم

زني كه در عمق چشم هايت دست و پا مي زند

با گيس هاي بريده به خنجر نياكانش

قرباني يي كه از امتداد شانه هايت

تا گودي چشم هايت را

به لب هايش مي سايد

موهايم را كنار بزن ودر صورتم فرو برو

فرو مي رود در چشم هايت

با رد دندان هاي روي گلويش

مرا ميان دست هايت بپيچ

ميان پاهايت

مي خواهم تو گورم باشي

گوري كه از من دريغ شد

زني از دست هاي زمين جوانه مي زند

با موهاي رقصان بر شانه اش

جسدش روي دريا بود

بالا آوردنش

پيچيده در آغوش مردي كه

از او دريغ شده بود

زني از عمق چشم هاي تو با من حرف مي زند

با كفني كشيده به دندان هايش

ولبخندي كه

                بوي خون مي دهد   

                        

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 2:48 توسط سیما سلطانی |